شكستن سكوتي دو ساله كار آساني نبود چرا كه شعر رهايم كرده بود و رهايش كرده بودم اما گاهي احساس مي كني برخي حرف ها را تنها به زبان شعر مي توان گفت كه اگر نگويي حرف هايت بغضي نخورده مي شوند در گلو پس از ترس لال شدن حرف مي زني.
پس كوتاهي ها و ضعف هاي اين شعر را به سكوتي دوساله ببخشيد.
«و طوفان گرفت و باد تو را با خود برد» پ
جز نگاهي كه پيش پايت افتاد چه مي توانستم با خود ببرم
به نيمكتي فراموش شده مي مانم
كه باد خاطرش را از ذهن عابران پاك كرده است
خيابان را
به ديدار دور از انتظار يك آشناي قديمي
پا به پا مي كنم
تا كمي دير تر به خانه بروم
تا كمي ديرتر سلام كنم به قاب عكسي كه جاي تو را گرفت
اين روزها
به آهستگي از كنارت مي گذرم
تا نداني در كجاي اين خيابان گم خواهم شد
با اين همه نترس عزيزم
راه دوري نمي روم
مي تواني صدايم كني
تا در آغوش هم براي روزهاي رفته گريه كنيم.
نكته: تيتر اين پست مصرعي از شعر زيباي حامد شاملو است